درس، شکافِ زندگی

 
منتشر شده در نشریه الف شماره ۱۲۳

محمد غلامی
دبیر فرهنگی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه سمنان

ورزشکاری دیسکی به جرم ۵ کیلوگرم را در دست دارد. او قادر است با انرژی که به پرتابه می دهد، با سرعت ۱۰ متر بر ثانیه آن را پرتاب کند. اگر از اصطکاک هوا صرف نظر شود؛ نسبت تانژانت زاویه ی پرتاب را به سینوس زاویه ی بین امتداد آرنج ورزشکار و خط طولی زمین را طوری بیابید که اندازه ی برد پرتاب، بیشینه ی مقدار خود را داشته باشد.
آیا کسی که می خواهد رکورد دار پرتاب دیسک در المپیک شود، باید بتواند این سوال را حل کند؟ اگر اینطور است پس حتما احسان حدادی پاسخ را می داند. به نظرتان اگر بخواهم تست پرتاب دیسک بدهم باید حتماً جواب این گونه سوالات را بدانم که قبول شوم؟
این سوال مسخره به مقدمه ای بدل شد برای این مقاله ای که شاید در پایان بگویید: ” چقدر مسخره!” ولی در حال حاضر واقعیتی تلخ را بیان می کند؛ یعنی ” بیگاری” در دانشگاه که شاید بعد ها به “بیکاری” پس از دانشگاه منجر گردد. این بیکاری، خود؛ یک آسیب فردی و اجتماعی را به دنبال خواهد داشت ولی ذخم عمیق تر از این است و “بیگاری” در دانشگاه از جهات دیگری هم به فرد و جامعه ضربه خواهد زد که در این مقاله به آن ها خواهم پرداخت.
دانشگاه، اولین محیط آکادمیکی است که فرد به آن پا می گذارد. این محیط تاثیر بسیار زیادی بر افکار فرد و در نگاه کلان تر جامعه خواهد داشت. دانشجو علم را فرا می گیرد که با آن به مشکلات جامعه کمک کرده و نقص های جامعه را بهبود ببخشد. پس طبیعی است که باید علمی مفید برای خود و جامعه اش را فرا گیرد یا به عبارتی در پایان تحصیل بتواند به سوال هایی پاسخ دهد که این سوال ها را جامعه مطرح می کند. جامعه یعنی جمع ما، همین مایی که در این جامعه زندگی می کنیم. برای بهتر زندگی کردن به علم متناسب با این زندگی نیازمندیم. واقعیت تلخی که به آن اشاره شد؛ ایجاد شکافی عمیق میان دانشگاه و زندگی می باشد. شاید راه پر کردن این شکاف، بومی کردن علم است که اقداماتی برای آن انجام شده است. مثلا نام ضرایب بسط دو جمله ای را گذاشته اند »مثلث خیام_پاسکال«! یا بزرگترین اقدامی که در ترجمه ی کتاب فیزیک هالیدی در راستای بومی کردن علم انجام شده است این است که به جای ممان اینرسی از معادل آن؛ یعنی گشتاور لختی استفاده شده است. در همین شرایط است که دانشجوی رشته ی دامپزشکی ما بعد از شش سال درس خواندن فارغ التحصیل می شود و وقتی سر کار می رود و می خواهد گاوی را معالجه کند، نمی تواند. علت را که جویا می شویم؛ می گوید: در دانشگاه به ما کتاب آناتومی گاو روبرت بادراس تدریس شده است، که بر اساس گاو های آمریکا تالیف شده.
علوم تجربی بر اساس نیاز های جامعه ی گسترده ای پی ریزی شده اند؛ یعنی جامعه ی انسانی. بومی سازی در جهت این علوم هرچند که لازم است ولی عدم آن ضرر زیادی به ابعاد مختلف یک جامعه وارد نمی کند. مشکل آنجا سخت می شود که علوم انسانی ما تحت الشعاع غرب زدگی قرار بگیرند. یعنی علومی که مستقیما بر عقاید و فرهنگ و هنر یک جامعه اثر ژرفی دارند. علوم انسانی به معنای مطالعه و بررسی هنجار ها، ناهنجاری ها، رفتارها می باشد و تطبیق این علوم بر اساس نیاز فرهنگ جامعه است. اما در دانشگاه ها شاهد هستیم که در نظریات اساتید برخی از تفکرات شبه مدرنیته غربی علوم انسانی ما را مورد آلایش قرار داده است. تمامی مفاهیم موجود در این علوم، باید در جهت جهان شناختی جامعه ی مورد نظر سو گیرند. روش ایجاد علم بومی، یافتن سوال بومی و به دنبال پاسخ آن سوال بودن است. اما در دانشگاه های ما این یافتن سوال وجود ندارد و سوالاتی که دیگر جوامع در نیم قرن قبل مطرح کرده اند در اینجا مطرح می شود و جالب است پاسخی که به سوال داده می شود هم همان پاسخ غربی هاست. در کل عمل کپی_پیس در دانشگاه های ما خیلی رواج دارد؛ از همان دانشجویش گرفته که تمرین ها را دست به دست می چرخاند و همه کپی می کنند تا همان استادش که پنجاه سال است از روی یک جزوه که مال فلان پروفسور آمریکایی است تدریس می کند همه متخصص کپی_پیس هستند. در نگاه کلان تر خود نظام آموزشی هم فقط بلد است کپی_پیس کند. پس طبیعی است که ببینیم نظریه ی منسوخ شده فروید کماکان در بعضی از دانشگاه ها تدریس شود.
این معضل، در هنر ما هم رخنه کرده است و هنر نوین ایرانی تجلی گرفته از هنر غرب است. نمی خواهم بگویم که هنر غرب خوب است یا بد ولی هنر غیر از این که برای خود است، باید به شکل ظریفی به جامعه نیز کمک کند. زمانی که منبع این هنر از زندگی عوام و اقشار مختلف مردم فاصله گرفت، مخاطبان این هنر، خواص خواهند بود. همان خواص هم در جامعه ای که مهد شعر و ادب و فرهنگ است به سراغ ادبیات کافکا و کامو و … خواهند رفت. من در سدد رد یا تایید این افراد نیستم؛ منظورم این است که هر جامعه نیازمند هنری است که زاییده ی دل، فکر، زبان، قلم و نقش آن جامعه باشد و جامعه یعنی جمع ما؛ یعنی مایی که در این جامعه زندگی می کنیم. اما متاسفانه شبه روشنفکران ما که گرفتار بن بست شبه مدرنیته اند این دیدگاه را سنتی می نامند و نام امثال من را امٌل می گذارند. همین جاست که کسی که استاد دانشکده ی ادبیات است می آید و در شب شعری که به منظور بزرگداشت حضرت حافظ برگزار گردیده، هر بهتانی را که میل دارد به حافظ نسبت می دهد در حالی که اگر جلویش را نگیرند، او را ملحد هم معرفی خواهد کرد. من دانشجویی که تا به حال یک کتاب هم در خصوص حافظ شناسی نخوانده ام شروع می کنم و او را تشویق می کنم و افکارش در ذهنم جا باز می کنند. آن زمان است که به حافظ هم می گوییم؛ امٌل .